|
آخرین تیرهایِ ترکشِ
حکومت
نادر
کاکاوند
تاریخ ایران
درباره ی اختلافات قومی خوشبختانه پرونده ای پاک دارد و تا کنون در هیچ کجای آن، به
جز مواردی منطقه ای و اندک که آن هم نتیجه ی دخالتها و تحریکات بیگانگان بوده، هیچ
سابقه ای در دست نیست و در این موارد، افزون بر دخالتهای بیگانگان، بی لیاقتی و
استبدادی بودن حکومتهای داخلی را نیز نمی توان از نظر دور داشت.
اما آنچه که این
روزها موجبات نگرانی می شود، پر رنگ شدن این مشکل و دامن زدن عناصری مواجب بگیر از
بیگانگان و همچنین ایجاد جوّ تنش از سوی عده ای نابخرد که در پوشش میهن پرستی، آن
هم از نوع افراطی آن، تلاش دارند تا بر هیزم این آتش خانمانسوز بیفزایند.
مهمتر از این، نقش
و دخالت نیروهای امنیتی در بحران آفرینی در این خصوص است.
سالهاست که هم
میهنان کرد، آذری، بلوچ، ترکمن و دیگر اقوام ساکن ایران بر خلاف همه ی جفاهایی که
بر آنان رفته است همچنان بر جدا ناپذیری خود از مام میهن -ایران- پافشاری داشته
و همواره خود را پاره ای از آن می دانند و حاکمان نیز، ستمهای مذهبی را در غالب
تحقیرهای قومی بر آنان تحمیل کرده و تلاش دارند تا با استراتژی تفرقه بینداز و
حکومت کن، ذهن ملت ایران را معطوف به این مشکل کنند که به راستی در ایران چالشی به
نام مشکل قومیتها وجود دارد .
این بحران آفرینی
با یک موشکافی از بعد از حماسه ی 22 خرداد ملت ایران که تمامیت وجودی ساختار کنونی
را به چالش کشیدند به رنگ و شکلی دیگر و در غالب یک جریان هدفمند و هدایت شده و
البته خزنده در حال تسری پیدا کردن در اذهان فعالین سیاسی و اجتماعی و در نتیجه همه
ی آحاد ملت است .
از سویی دامن زدن
و تحریک جریان حکومت ساخته یا بیگانه پروده در رابطه با مطرح نمودن خواستهای ضد
میهنی و تجزیه طلبانه بوده و از سویی ایجاد این نگرانی در دل مردم که در صورت ادامه
ی اعتراضات و انتقادات به حاکمیت، باید منتظر چند پاره شدن ایران باشند و کیست که
نداند اولویت هر ایرانی در درجه ی نخست، تمامیت ارضی و استقلال ایران است و هر پیش
آمدی که منجر به چنین پدیده ای بشود از نظر مردم نکوهیده و مذموم است.
اگر نیک بنگریم،
میهن پرست تر از افرادی مانند ستارخان (سردار ملی)، باقر خان(سالار ملی)، ثقة
الاسلام، احمد کسروی تبریزی و...در تاریخمان کم میبینیم.
آنانی که از
نوادگان بابک خرمدین هستند.
بابکی که برای
رهایی ایران از چنگال دشمنان (و نه جدایی آذرآبادگان) دست به قیام مسلحانه بر علیه
خلیفه ی عباسی زد و 23 سال تمام، مرد و مردانه در برابر اعراب ایستاد.
روزِ قبل از اعدام
وی، خلیفه با بزرگان دربارش
مشورت كرد كه چگونه بابک را درشهر
بگرداند و به مردم نشان بدهد تا
همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر
نظر یكی از درباریان، قرار برآن شد
كه وی را سوار بر پیلی كرده، در شهر
بگردانند.
پیل را با حنا رنگ كردند
و نقش و نگار برآن زدند و بابک
را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش
درآوردند.
پس ازآن، مراسم
اعدام بابک با سروصدای بسیار
زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز
سكوی مخصوصی كه برای این كار
دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار
شد. برای آنكه همهی مردم بشنوند
كه اكنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام
خواهد شد، چندین جارچی در اطراف
و اكناف با صدای بلند بانگ میزدند:
نَوَد، نَوَد!
این اسمِ دژخیم
بود و همه او را میشناختند.
ابن الجوزی
مینویسد: وقتی بابک را برای اعدام بردند، خلیفه
دركنارش
نشست و به او گفت: تو كه این
همه استواری نشان میدادی، اكنون خواهیم دید كه طاقتت دربرابر مرگ چند
است!
بابك
گفت: خواهید دید.
چون
یك دست
بابک را به شمشیر زدند، بابک
با خونی كه از بازویش فوران میكرد،
صورتش را رنگین كرد
.
خلیفه ازاوپرسید:
چرا چنین كردی؟
بابک گفت:
«وقتی دستهایم را قطع كنند، خونهای
بدنم خارج میشود و چهرهام زرد
میشود و تو (خلیفه ی عرب) خواهی پنداشت كه رنگِ
رویم از ترسِ مرگ، زرد شده است.
چهرهام را خونین كردم تا زردیش دیده
نشود .»
به این ترتیب،
دستها و پاهای بابک را بریدند . چون وی بر زمین درغلتید، خلیفه دستور داد، شكمش
را بدرند.
پس از ساعاتی كه
این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كنند. پس ازآن، چوبهی داری در
میدان شهر سامرا افراشتند و لاشهی بابک را بردار زدند و سرش را خلیفه به خراسان
فرستاد.*
آری این بود پیام بابک آذرآبادگانی:
تو این معتصم!
خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد. من لرزه
ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود. تو اکنون
که مرا تکّه تکّه میکنی، هزاران بابک در شمال و شرق و جنوب و غرب ایران ظهور
خواهند کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهند داشت!
این را بدان که
ایرانی، هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد. من
درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد.
من مردانگی و درس
مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلّادِ تو، شمشیرش را برای بریدن
دست و پاهای من تیز میکند، صدها ایرانی با خونِ به جوش آمده، آماده ی طغیان هستند.
مازیار هنوز
مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهنِ گرامی
را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند.
آری، همه ی مردم
ایران نیک میدانند که از پایان فرمانروایی سامانیان تا پایان دوره ی قاجاریان،
مملکت به مدتِ کمابیش 900 سال به وسیله اقوام ترک اداره میشده است و هیچگاه مردم
ایران به خاطر زبان و یا نژاد، با یک پادشاه مشکلی نداشته اند و اگر دردسری وجود
داشته به خاطر حکومت و ظلم به مردم بوده است.
گاهی پادشاهان
ما کردهای زندیه و گاهی ترکهای افشاریه بوده اند.
گاهی سامانیان
خراسانی و گاهی دیگر، ترکهای قاجاریه بوده اند.
برای نمونه میتوان
به دوره ی صفویه اشاره کرد که یکی از دوره های ملی پادشاهی در ایران (جدای از
اشتباهِ رسمی کردنِ دینِ شیعه) بوده است که دارای ارتشی منظم و قوی گشتیم، روابطمان
را با غرب گسترش دادیم و اقتصادمان رو به شکوفایی رفت.
پایتخت صفویانِ
آذری زبان، اصفهان پارسی گوی بود و ادیبان، فلاسفه، دانشمندان و...دربار از همه ی
اقوام گوناگون و رنگارنگ ایران بودند.
در دربار آنها به
آذری گفت و شنود میشده اما زبان رسمی -به صورتی طبیعی- پارسی بود و هیچگاه مشکلی در
این مورد بروز نکرد و این موردِ توافقِ همه بود.
این نکته را نیز
باید یادآوری کرد که مکاتباتِ امپراتوریِ عثمانی و دربار ایران به مدت 400 سال به
زبان پارسی بوده است.
در تاریخ
معاصر، در دوره ی استبداد صغیر و در قیام مجاهدانِ دلاورِ مشروطه خواهِ تبریزی بر
علیه حکومت استبدادیِ محمد علی شاه قاجار، این گردان بزرگ، تمامی کوشش خود را برای
برگرداندن مشروطه و آزادی به ایران (و نه فقط آذربایجان) نمودند و تا پای جان
ایستادند.
ما به عنوان
ایرانی باید به یاد داشته باشیم در بحبوحه ی مقاومتِ تبریزِ دلاور در برابر قشونِ
دولتی، هنگامی که کنسولِ روس به محله ی امیرخیز تبریز که پایگاه ستارخان و تنها
امید آزادیخواهان بود، رفت و به وی پیشنهاد داد که پرچم روسیه را بگیرید تا از
بلایا در امان باشید و جان سالم به دربرید، سردار ملی فرمود:
«من میخواهم
هفت کشور به زیر پرچم ایران بیایند!»
آری! این بود
پاسخ دلاورانِ آذریِ ایران!
آنانی که برای
سربلندی مام میهن، خیزشی کاوه وار نمودند و جان خود را مانند آرش در تیرِ کمان
نهادند تا ایران آزاد گردد.
آذربایجانِ ایران،
مهد چامه سراهای بزرگی در دوره ی معاصر، مانند "شهریار" نیز بوده است که در همان
دوران اشغال، -توسط ارتش سرخ شوروی- اینگونه چامه هایی میسرودند:
«تو همایون مهد
زرتشتی و فرزندان تو
پور
ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
اختلاف
لهجه ملیت نزاید بهر کس
ملتی با
یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین
منطق تو را گفتند ایرانی نئی
صبح را
خوانند شام و آسمان را ریسمان
مادر
ایران ندارد چون تو فرزند دلیر
روز
سختی چشم امید از تو دارد هم چنان
بی کس
است ایران به حرف ناکسان از ره مرو
جان به
قربان تو ای جانان آذربایجان»
در کردستان
ایران نیز همین افراد را داشته و داریم. به جرات میتوان یکی از بزرگترین و
مشهورترین خواننده های این خطه ی سلحشوران و دلیران را ماموستا "حسن زیرک" نامید که
در سروده هایش پیوسته به میهن آریایی و استوره های ایرانی توجه داشته است و ترانه ی
"ایران، ایران" را اینگونه درباره ی مام میهن سروده و خوانده است:
ترانه " ایران،
ایران " به کُردی"
ئیران، ئیران، ئیران بُو بَه مَه سکنی شیران
چاویت گِه لاویژه، دلو کیشی ئه ستیران
ئه گه ر بارگا که ی لینا عاله می کرده بریان
ئه گه ر بارگا که ی لینا، دنیا بوی که و ته گریان
برگردان ترانه
کردی "ایران ایران" به فارسی:
ایران، ایران، ایران مسکن شیران شده است
چشم ( دیده) ات ستاره سهیل است، قلبت کهکشان ستاره هاست
اگر بارگاهش را بنا نهد، عالم برایش دلسوخته می شوند
اگر بارگاهش را بنا نهد، دنیا برایش گریان می شود
کردهایی که
مرزنشینانی غیور و فداکار هستند و هیچگاه خود را جدای از ایران ندانسته و نمیدانند
و این را تاریخ به اثبات رسانده است.
همچنین است دیگر
اقوامِ رنگارنگِ ما که نیازی به گوشزد کردنِ دوباره ی اینکه آنان، خود را ایرانیانی
اصیل میدانند، نیست.
اما شوربختانه
اخبار و گزارشاتی در طی ماههای اخیر از سوی بازداشت شدگان و یا احضار شدگان به گوش
می رسد مبنی بر اینکه سیستم امنیتی در پروسه ی بازجوییها با انگشت گذاشتن بر حساسیت
کنشگران سیاسی، به ویژه فعالین ملی، بر مقوله تمامیت ارضی و همچنین فعال شدن
نیروهای تجزیه طلب، به صورت مستقیم یا تلویحی از این فعالان می خواهـند که به جای
اعـتراض به حاکمیـت، همه ی تلاش خود را معطوف به این مشکل واهی تجزیه طلبی نمایند و
اقدام به نوشتن مقاله و گام زدن در این وادی نمایند که در این صورت حتا از حمایت
حکومت و دستگاه امنیتی نیز بر خوردار خواهند شد!
حال چه شده که
دستگاه امنیتی حکومت اسلامی پس از سه دهه تخریب همه ی ساحتهای هویت ملی و بستن کمر
همّت برای محو و تخریب میراث باستانی و فرهنگی ایرانیان و همچنین بی مبالاتی در
زمینه دفاع از تمامیت ارضی و ارزش های ملی و باج دادن حتا به شیوخ عرب و کشورهای
استعمار ساخته، به یک باره نگرانِ تمامیت ارضی و هویت ایرانی شده است!؟
این از عجایب
روزگار است!
پر بیراه نخواهد
بود اگر بگویم در طی همه ی سالهای این حکومت، کوچکترین دغدغه و نگرانی از بابت
مشکلات میهنی و ملی در ساختار تمامیت خواه و ایدئولوژی محور آن وجود نداشته و اگر
هم گاهی ناچار به گرفتن ژست میهنی در دفاع از منافع ملی شده، نه بر اساس باورهای
ملی، بلکه بر اساس فشار افکار عمومی و اعتراضات گسترده مردم بوده است.
چگونه می توان
باور کرد هنگامی که رییس دولت، زیر نام مجعول و استعمار ساخته ی خلیج ع ر ب ی می
نشیند و در دلبری از سران عربی، گوی سبقت را از خود آنها میرباید، نشان از میهن
دوستی داشته باشد!؟
زهی خیال باطل!
حامیان دولت
کودتاچی مانند حجّت الاسلام "راهدار" که به راحتی در برنامه ای به بهانه اندیشه های
نو به استوره ملی ایران و آذربایجان (باقرخان) توهین مینمایند، چگونه به یاد ملت
هستند!؟
آنان حتا از
علایق ورزشی مردم غیور تبریز استفاده میکنند و پس از نظرسنجی برنامه 90 که مورد
علاقه ی بسیاری از مردم ایران است و دیدگاه تماشاچیان آن، -که محبوبترین تیم
ایران را پرسپولیس، پس از آن استقلال و در رده ی بعدی تراکتورسازی تبریز دانستند-
جنگ حیدری و نعمتی در مورد تیم تراکتورسازی و محبوبیت آن در کل ایران پیش میکشند تا
ذهن جوانان آذری را به این مسائل مشغول کنند.
این ماهیت
حکومتهای استبدادی است که در پایان کار خود به هر طناب پوسیده ای متوسل میشوند تا
در مسند قدرت باقی بمانند.
آری، اینک سیستم
امنیتی همین حکومت در حال بازی با آتشی است که خاموش شدن آن دیگر در توان آن نیست و
بهتر است فعالین اجتماعی و سیاسی نیز به جای نگرانی حکومت ساخته در این باره و هم
آوایی با آنان، در این اندیشه باشند که در فردای رهایی ایران چگونه می توانند
شرایطی را به وجود آورند که دیگر شاهد آن نباشیم که مرزداران سلحشورمان که هزاران
سال وظیفه خطیر نگاهبانی از تمامیت ارضی و دفاع از ارزشهای فرهنگ ایرانی را داشته
اند، همانند مرکز نشینان از حق و حقوق برابر بر خوردار شوند؟
*برگرفته از کتاب
حماسه ی بابک، اثر نادعلی همدانی
Nader.kakavand@gmail.com
|